|
چندي
پيش نامه دوستي را كه از ايران برايش رسيده است دريافت كردم. اين
نامه از دختري است به نام پرستو و ٢٦ ساله و دانشجو.
او نوشته، "يك روز چند تا از موهاي زير ابرويم را برداشتم و مادرم
فهميد و علم شنگه اي راه انداخت كه از كارم پشيمان شدم. پيش خودم
گفتم آيا اين كار ارزش اين را داشت مادرم را كه مريضي قلب هم دارد
اينقدر ناراحت كنم!..."
پرستو نمونه هاي بيشتري از اين نوع رفتار بزرگترهاي خانواده با
جوانان و بخصوص با دخترانشان مثال مي اورد. از محدود كردن و دخالت
در زندگي خصوصي شان، بي احترامي و ناديده گرفتن نيازها، عواطف و
احساساتشان و ديگر مسايل روزمره زندگي جوانان. سرانجام ميگويد، "من
و امثال من چطور ميتوانيم آزاد و آزاد انديش باشيم وقتي كه علاوه
برخيابان وجامعه و دولت و دانشگاه و غيره، اولين زندانبانان ما
خانواده هايمان است..." و نتيجه ميگيرد كه، "ما چاره اي نداريم جز
اينكه تسليم اين سنت خشك و پوسيده باشيم و كاري هم ازما ساخته
نيست." |